تبليغاتX
علي ما نـُقِـل

علي ما نـُقِـل

مي‌زنيم تا مي‌توانيم، حرف حق!

همه چيزمون به هم مي آيد.

فرض كنيم در جايي كه به حوزه مربوط است (نه خود حوزه ها) جشنواره شعر  بگيرند.

حالا فرض كنيد توي اون جلسه كه قرار از شاعران و شعر برتر تقدير بشه بنده خدا حاج آقاي قرائتي هم باشن.

شما فكر مي كنيد چي به نفر اول دادن؟

درست حدس زديد قابلمه!!!!!!!

بله براي شعر و شاعري كه اول شد كه متأسفانه خانم هم نبود كه بگيم فكر آقايون برگزار كننده بيشتر از اين هم نمي رسيد.

فرض كنيد در جايي كه به حوزه مربوط است (نماد روشنفكري رو نمي گم) جشنواره شب شعر ... بگيرند.

حالا فرض كنيد توي اون جلسه قرار باشه از شعر و شاعر برتر با حضور يه بزرگواري تقدير بشه.

شما فكر مي كنيد به نفر اول چي دادن؟

درست حدس زديد فقط و فقط لوح يادبود.

جالب تر  اين كه توي هيچ كدام از اين جشنواره هاي شعر شعري هم خوانده نشد!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت   توسط بحرالجنون  | 

سخنراني يك مدير اجرايي در حوزه (عجيب اما واقعي)


در اينجا سخنران سينه‌اش را با سرفه‌اي صاف كرد و ادامه داد :

من نمي‌دونم اين آقاي (محمد جواد .ن) دنبال چي مي‌گشت؟ اصلاً ما خودمون مگه اين‌جوري هستيم ( در اينجا سخنران دست‌هاي خودش را به صورت موزوني كج كرد) كه يكي ديگه  بخواد بياد و برا ما دنبال چيزي بگرده و يا يه چيز جديد بياره. زكي ( اين آخري را سخنران خيلي يواش گفت طوري كه خودش هم نفهميد)

 در اينجا حضار كه حسابي به وجد اومده بودند با صداي بلند احسنت احسنت گفتند.

سخنران ادامه داد:

خواهش مي‌كنم خواهش مي‌كنم به علت ضيق وقت و اين كه خود بنده يه جلسه درس سنگين توي دانشگاه زنداني دارم اجازه بديد صحبت‌هامو تموم كنم. ( بعد دوباره سينه‌اش رو صاف كرد و ادامه داد)

آقا ما خودمون تو جلسه با رهبر معظم بوديم. اينا اومدن يه جورايي صحبت مي‌كنن انگار ماها نمي‌فهيمم كه قضيه چيه؟ آقا خودشون فرمودن كورشم اگه با همين گوشام نشنيده باشم. آقا فرمودن اين تحول توي حوزه‌ رو مديريت كنين. (به محض خارج شدن اين كلمه خود سخنران كه حسابي به وجد اومده بود گفت : اين يكي جاي تكبير داشت. نداشت ؟ و حضار همه با صداي كشيده گفتند بله.)

سخنران ادامه داد:

برادران عزيز  اين كه من با رفتن اين آقا موافقت كردم به خاطر مسؤوليت سنگينيه كه به عهده دارم و بايستي در مقابل تاريخ بايستم و جواب بدم. خود شما آقايون اگه جاي من بوديد آيا كاري غير از اين كار كه من كردم انجام مي‌داديد. ( حضار يك صدا گفتند نه خير)

و سخنران ادامه داد:

من در قبال تك تك حوزويان احساس مسؤوليت مي‌كنم. بنده نه تنها در قبال حوزويان بلكه در قبال دانشگاهيان هم احساس مسووليت مي كنم. مگه مي‌شه توي يه مملكت كسي مث من دانشگاه تدريس كنه و اون‌ وقت حوزه به اين تربيت استاد افتخار نكنه. ( حضار يك صدا گفتند نه خير)

و سخنران ادامه داد:

و بنده وظيفه دارم تا زنده هستم نسبت به اين تحولي كه در حوزه ايجاد كرده‌ام متعهد باشم و انسان‌هايي مث خودم تحويل اجتماع بدم.

و هيمن جا به اطلاع بدخواهان برسونم با توجه به جايگاهي كه بنده نزد توليت عظمي دارم. هيچ كسي هيچ ... نمي‌تونه بخوره( يواش فرمودند ماست)

ادامه سخنراني جناب آقاي ( ف.علي اكبر)( لف و نشر مشوش) در پست بعدي اگه زنده باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 دی1388ساعت   توسط بحرالجنون  | 

تفریح طلبه، زنش است و بس!

من سالياني‌ست كه غرق بحث‌اَم. بحث‌هاي داغ طلبگي. پُر محتوا و بي‌‌مقدار. فارغ از بحثهای دیگران. ديگران شاید همین جوری داغ هستند بي‌محتوا و پرمقدار. و امشب ‌خواستم در تو بحثي كنم. من طلبه‌اي‌اَم كه غير از تو تفريحي نداشتم: كه مثلَن موهايت چقدر تاب دارند و شعرم بي‌ تو، تبْ دارد! و طلا آويزانت كنم تا وزنت را بپرسم!

و ظهر بود، آن وقتي كه تبْ داشت شعرم؛ اما الآن شب است و دلم مي‌خواهد در تو بحث كنم. اما تفريح تو اينست كه بتواني خوبْ تاب بدهي دل‌اَم را تا تبْ كند شعرم.

اين‌شعر براي طلبه‌‌ايست كه كافه‌ها را خوب مي‌شناسد، و بلد است قليان بكشد. اما تفريح تو اينست كه بتواني خوب‌ْ، دود از نُك لبان بيرون بريزي به‌سمت دختري كه اينك زن توست. او ‌خنديد! اي‌كاش هميشه دختر مي‌مانْد اين زنِ من.

‌شعرم براي طلبه‌ايست كه كافه‌هاي خوب را مي‌شناسد، و بلد است تنباكوي خوانسار را چگونه دَم بگذارد. آه! دَمْ‌گذاشتن، چقدر خوب است و حوصله مي‌برد! اما تفريح تو اينست كه بتواني خوبْ، دَم‌بگذاري! و حوصله ببري!

هر طلبه‌اي تفريحي دارد: كتاب‌خريدن، مباحثة قوي، پيداكردن هم‌مباحثه‌اي، نيمرو خوري، و پيداكردن هم‌حجره‌اي؛ اما تفريح تو اينست كه بتواني خوبْ، كتاب بخري براي زنت، خوبْ با او مباحثه ي قوي كني، و نيمرو بخوري و همْ‌حجره‌اش بماني تا ابد.

اينست تفريح طلبه. و گرنه كو كافه پاچينو وُ اسكيت وُ‌ اسب‌سواري وُ وعده زير درختان كوهسنگي و دنبال خريد لباس و اينها. طلبه تفرحيش زنش است و بس. طلبه اگر بازي‌گر قهاري باشد، مي‌تواند خوبْ پيچ بدهد موي زنش را و انتخاب گل گيس كند و ديگر هيچ. 

اصلن توي طلبگي، اگه به زنم بگويم: "تو" يعني كه حرفِ خلاف.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت   توسط کـرگــــردن  | 

تحول حوزه در مشهد و اندر نزول اجلال آقا پژمان

 بسا كركس كبير را طعام: لاشه‌ي پير ــــ و پشه‌ي ضعيف را رزق: عسلِ مصفا

 فرش قرمز، جلوي درب شوراي مديريت، پهن مي‌شود و حضار، كف‌كُنان مي‌شوند.

آقا پژمان اما از ماشين پياده نشده، آقا فرجام را مي‌بوسد، بغل‌كنان.

و حضار، دائماً صلوات مي‌دادند و دود سپند، فراوان بود.

آقافرجام، سلامِ عباس‌آقا را به‌حضار مي‌داد و فرياد بلندگو: در پي منويات مقام معظم رهبري، از اينكه بساط تحول را از اهلش گرفته، و به‌اهلش سپرديم، خوشحاليم!

حضار، با شنيدن كلمه‌ي رهبر، سينه‌شان را صاف‌كنان، بي‌شمار، صلوات‌ مي‌دهند.

معارفه مي‌كنند: محمدجواد كلاهش را به آقا پژمان مي‌سپرد، و توي دلش مي‌خندد.

متني قرائت مي‌شود: 

نيم‌ساعتِ اولش، درود به رهبر و صلوات‌هاي مدام، شنيده ‌مي‌‌شود.

و شعري باز از همان بلندگو:

هر دم،‌رسولي مي‌رسد ـ جان را گريبان مي‌كند ـ بر دلْ خيالي مي‌دود ـ پژمان بيا، پژمان بيا

پيش از تو، خامان دگر ـ در جوش اين‌ديگِ قدر ـ بس بر طپيدند و نشد ـ پژمان بيا، پژمان يبا

 

طلبه‌ها جان مي‌گيرند و هوا آفتابي است. ابري سياه مي‌رود و شوراي مديريت، باز هم مديريت مي‌شود. عباس‌آقا كارت‌هاي پارسيان را شارژ مي‌كند. طلبه‌ها شارژ مي‌شوند.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت   توسط کـرگــــردن  | 

يه جايي كه دفتر تبليغات اسلامي نبود

يه جايي كه دفتر تبليغات نبود همه ساله به مناسبت ولادت امام رضا جشن مي گرفتن امسال نگرفتن.

كسي سوال كرده بود چرا؟ گفتن محض اِرا

بعدها انكشف كه:  محض اِرا يعني اينكه مبلغ مورد هزينه،  شما حدث بزنيد مثلاً شايد 18 ميليون تومان را در جايي ديگر براي كساني، كه ديگران هم توش بودن هزينه كردن.

حالا از اين پس معناي اِرا يعني قضيه جايي ديگش سولاخ بوده ازش رفته.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت   توسط کـرگــــردن  | 

بي ربط

اين قضيه هيچ ربطي به اتفاقات حوزه ندارد

خری جان می‌داد، روباهی آمد بالای سرش نشست.
خر گفت: چرا اینجا نشسته‌ای؟
-‌ نشسته‌ام كه تو بمیری، از گوشتت بخورم.
-‌ من تا چهارشنبه نخواهم مرد.
-‌ من تا جمعه بیكارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت   توسط پامنبري  | 

سخنراني يك مدير اجرايي در حوزه (عجيب اما واقعي)

در اينجا سخنران سينه‌اش را با سرفه‌اي صاف كرد و ادامه داد :

من نمي‌دونم اين آقاي (محمد جواد .ن) دنبال چي مي‌گشت؟ اصلاً ما خودمون مگه اين‌جوري هستيم ( در اينجا سخنران دست‌هاي خودش را به صورت موزوني كج كرد) كه يكي ديگه  بخواد بياد و برا ما دنبال چيزي بگرده و يا يه چيز جديد بياره. زكي ( اين آخري را سخنران خيلي يواش گفت طوري كه خودش هم نفهميد)

 در اينجا حضار كه حسابي به وجد اومده بودند با صداي بلند احسنت احسنت گفتند.

سخنران ادامه داد:

خواهش مي‌كنم خواهش مي‌كنم به علت ضيق وقت و اين كه خود بنده يه جلسه درس سنگين توي دانشگاه زنداني دارم اجازه بديد صحبت‌هامو تموم كنم. ( بعد دوباره سينه‌اش رو صاف كرد و ادامه داد)

آقا ما خودمون تو جلسه با رهبر معظم بوديم. اينا اومدن يه جورايي صحبت مي‌كنن انگار ماها نمي‌فهيمم كه قضيه چيه؟ آقا خودشون فرمودن كورشم اگه با همين گوشام نشنيده باشم. آقا فرمودن اين تحول توي حوزه‌ رو مديريت كنين. (به محض خارج شدن اين كلمه خود سخنران كه حسابي به وجد اومده بود گفت : اين يكي جاي تكبير داشت. نداشت ؟ و حضار همه با صداي كشيده گفتند بله.)

سخنران ادامه داد:

برادران عزيز  اين كه من با رفتن اين آقا موافقت كردم به خاطر مسؤوليت سنگينيه كه به عهده دارم و بايستي در مقابل تاريخ بايستم و جواب بدم. خود شما آقايون اگه جاي من بوديد آيا كاري غير از اين كار كه من كردم انجام مي‌داديد. ( حضار يك صدا گفتند نه خير)

و سخنران ادامه داد:

من در قبال تك تك حوزويان احساس مسؤوليت مي‌كنم. بنده نه تنها در قبال حوزويان بلكه در قبال دانشگاهيان هم احساس مسووليت مي كنم. مگه مي‌شه توي يه مملكت كسي مث من دانشگاه تدريس كنه و اون‌ وقت حوزه به اين تربيت استاد افتخار نكنه. ( حضار يك صدا گفتند نه خير)

و سخنران ادامه داد:

و بنده وظيفه دارم تا زنده هستم نسبت به اين تحولي كه در حوزه ايجاد كرده‌ام متعهد باشم و انسان‌هايي مث خودم تحويل اجتماع بدم.

و هيمن جا به اطلاع بدخواهان برسونم با توجه به جايگاهي كه بنده نزد توليت عظمي دارم. هيچ كسي هيچ ... نمي‌تونه بخوره( يواش فرمودند ماست)

ادامه سخنراني جناب آقاي ( ف.علي اكبر)( لف و نشر مشوش) در پست بعدي اگه زنده باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت   توسط کـرگــــردن  | 

دادگاه ويژه‌ روحانيت و موضوعِ تحول‌زدايي در حوزه علميه

شبكه‌ي تلويزيونيِ "حوزه در كوزه"، ساعت22، عنوان برنامه: سريال اعتراف‌گيري از متهمان به‌تحول در حوزه‌ي علميه، اين‌برنامه: ويژه‌ي اعترافات شيخ‌جواد نظافت‌يزدي، (قسمت يك‌صدو‌بيست‌و‌نهم)

بازجو: شيخ‌جواد! خودتو اسم ببر! و بگو تو ديگه چرا؟

شيخ‌جواد: اعوذ بالله من شر كلِّ حسود، اين‌بنده، جوادم و اهل يزد. از بدِ حادثه، و داشتن سرِسوزن ذوق و وجدان! تحوّل مورد ادعاي رهبرم رو توي دهه‌ي هشتاد، جدي گرفتم و البته پشيمانم.

بازجو: تو رو چي به‌تحول؟ مگه از تو بزرگ‌تر توي اون‌شهر، آدم نبود؟

شيخ‌جواد: بود، به‌خداي شما قسم، زياد هم بود؛ اما من اونا رو نمي‌ديدم. من خودبين بودم و احساس متحولانه‌اي داشتم و موج تحوّل رو جدي گرفتم.

بازجو: توي اعترافاتت نوشتي كه مي‌ديدي در حوزه، پول‌ها خرجِ كاراي الكي مي‌شه! در مورد اين‌‌تهمتِ سياسي، چي دفاعي داري؟

شيخ‌جواد (درحال چرخاندن تسبيحي سبزرنگ!): من همون‌جور كه توي دادگاه قبلي گفتم، از اين اظهارات پشيمانم و با راهنمايي‌هاي برادرانه‌ي بازجويان، از هر چه تحول، پشيمانم و الآن اظهار ندامت داشته و همينجا تقاضاي عفو ملوكانه دارم.

بازجو (ضمن اشاره به‌‌برادر پشت صحنه، از اون مي‌خواد كه تسبح سبز رو به‌زور از جواد بگيرن): بعضيا تو رو هيتلر حوزه مي‌خونن! چرا؟ يالاّّ اعتراف كن!

شيخ‌جواد: راستش من كوچيك‌تر از اين‌حرفام! من متعلق به‌مجموعه‌ بودم. ولي از بس اين‌حوزه مشهد، اسوه‌ي مديريتي كم داشت، هر كي يك‌طرح نابي اگه مي‌داد، سريع مي‌افتاد رو بورس زبون‌ها. من كنار طرح‌هاي گوناگونم، مثل: تهيه‌ي مجله‌ي علمي هدفمند، كتابخونه هدفمند، شهريه و امتحان هدفمند، يكي از مهمترين طرح‌هايم ازدواج هدفمند بود، به اين‌معنا كه طلابِ همشيره با اخوي‌هايِ مشابه، پيمان ازدواج داشته باشن تا نسلِ بعدي‌مان طلبه‌هايي از جنس مطلوب باشن و نسل برتر بشن!  و نه اين جور كج و معوج!

بازجو: پس اهل تشييع فاحشه ‌هم هستي! كارگاه زاد و ولد هدفمند! چرا تو توهّم داري و مي‌خواي به زور، نظم آهنين/آهنگينِ آقايون رو به‌هم بزني؟

شيخ‌جواد(سر به‌پايين و با هقْ‌‌هقْ): من غلط كردم! من توي اين‌ چهارـ‌پنج‌ماهي كه توي انفرادي بودم، احساس كردم، قبلا توي توهّم بودم و همون‌جوري كه مولا علي در نهج‌البلاغه مي‌گه: «... قد خولطوا» واقعن كه قاطي كرده بودم؛ چون مؤمن بودم و الان پشيمانم. و اينجا الحمد لِله برادران، خوب تحويل مي‌گيرن (در همين‌حين، برادران بازجوي پشت صحنه، ليوان سن ايچ را روبروي متهم مي‌نهند)

 


5 سال بعد، شبكه‌ي تلويزيونيِ "حوزه در كوزه"، ساعت22، عنوان برنامه: سريال اعتراف‌گيري از متهمان به‌تحول در حوزه‌ي علميه، اين‌برنامه: ويژه‌ي اعترافات شيخ‌جواد، (قسمت آخر)

صحنه: شيخ‌جواد با لباس راه‌راه، روي ويلچر نشسته و تسبيحي به‌‌رنگ پرچم ايران در گردن، و تلويزيون زيرنويس مي‌كند.

قاضي: با توجه به‌همكاري متهم در جريانات اعتراف‌گيري! و اظهار ندامت از هرگونه تحول، دادگاه صالحه، ايشان را به‌15سال تبعيد به شهر شهيد مدرّس(كاشمر) محكوم مي‌نمايد. رحم‌الله‌من‌يقرء‌الفاتحة‌مع‌الصلواة

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت   توسط کـرگــــردن  | 

دكتراي كارشناسي

خبرنگار: به جهت موفقيت برخي از كارشناسان معاونت شما در كسب مدرك دكترا به شما تبريك عرض مي نماييم.

معاون: از شما متشكرم. بله ما توصيه بسياري براي ارتقاي سطح علمي كارشناسان داشتيم كه اين عزيزان به اين توصيه عمل كرده و موفق به كسب دكتراي خود شده اند. من به نوبه خود از ايشان تشكر مي كنم كه رده كارشناسي را در حد دكترا تعريف كرده اند. اين مسئله باعث شده است كه ما يك سر و گردن از مركز بالاتر باشيم كه كارشناسان گروههايمان دكتر هستند. در هيچ مركز آموزشي چنين چيزي نداريم كه كارشناسانش در حد دكترا باشد.

خبرنگار: اين حرفها يعني چي؟ يعني شما نمي خواهيد اين كارشناسان را به عنوان هيئت علمي گروههاي خود جذب كنيد.

معاون: خير. زيرا هنوز مدرك علمي لازم را براي هيئت علمي شدن ندارند

خبرنگار: ( با تعجب) با وجود دكترا هنوز مدرك مورد نياز را ندارند؟!! درحالي  برخي از اعضاي هيئت علمي شما داراي مدرك كارشناسي ارشد هستند

معاون: بله درست است كه داراي مدرك كارشناسي ارشد هستند اما كارشناسي ارشد چه زماني؟

خبرنگار: چه زماني؟

معاون: 74 به قبل . كارشناسي ارشد در آن سال معادل فوق دكتراي الان است.

خبرنگار: مدرك شما چيست؟

معاون: من مدرك كارشناسي دارم. اما اگر گفتيد كارشناسي چه دوره اي؟

خبرنگار: حتما دوره نئوآندرتال كه كارشناسي آن زمان فوق پرفسورهاي الان است.

معاون: البته من چنين ادعايي ندارم اما دوستان خيلي اصرار دارند كه اينگونه است.

...( ادامه مصاحبه در پست هاي بعد)

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت   توسط پامنبري  | 

نان بريدن شيوه مردان والا طبع نيست

در اين دفتر ما هر كس به حكومت مي رسد به تواضع نان خويش مي بُرد و انديشه كسب درآمد را از سر بيرون مي كند. نمونه اش مسئولين و مديران و معاونان و مسئولين دفتر هستند كه هيچ كدام كارت ورود و خروج نمي زنند والبته كه كار براي رضاي خدا مي كنند. اما امان از دست اين نگهبانان بي انصاف كه نمي گذارند اين بندگان خدا در اين نيت خود موفق باشند زيرا به مجرد آنكه آنها را از آن طرف خيابان مي بينند كارتي را كه آنان مدتهاست فراموشش كرده اند از كشوي ميزشان در مي آورند و آن كار كه نبايد بكنند مي كنند و فاتحه حقوق حلالشان را مي خوانند و از سر تا به پاي فيش حقوقيشان آن كار ناشايست را انجام مي دهند و باز داستان تكراري ناله ها و اعتراضات كه اين چه كسي بود كه براي ما كارت ورود زده است؟!.... خدا به آنها صبر دهاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت   توسط پامنبري  |